Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


کدامين سو

 

سایه دیوانه وار در جستجوی اثبات خویش ....

سایه دیوانه وار در جستجوی خویش .....

سایه دیوانه وار در خویش.....

سایه دیوانه وار ....

سایه ...دیوانه.

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

 

 

بعد از ظهربود ...هوایی دلچسب - تابش لرزان و گاه به گاه خورشید بعد از باران...ابر و باران- و لحظه هایی دلچسب ، از همان ها که باید انقدر نگاهشان کنی ، لمسشان کنی ، که مبادا یادت برود  و حفظشان کنی  برای روزهای بعد ...و تمام فضایی  که عاجزی از دیدنش با چشم ها یت ..و تمام حس هایی که نمی توانی بیان کنی ،آنقدر که آرزو می کردی  کاش شاعر بودی ...مثل سهراب...و چه خوب می فهمی .....

 

در گلستانه چه بوی علفی می آید..........

 ............................................

 

بعد از ظهر بود ....باران کسل کننده ، سیل آسا می بارید...کمی که هوا باز تر شود  ، می شود کنار همان دیوار همیشگی روستا ایستاد و با تعجب به مهمان های نا خوانده ی همین دیوار کسل کننده  نگاهی انداخت ...

 

یک هفته ای می آیند همین حدود ما

و هی هوا خوش و

 بعد هم می روند جایی دور

آ ن دور ها.....

 

با تعجب نگاهی کرد و گفت :

-          ما که مجبوریم اینجا بمونیم ، شما دیگه چرا اومدین اینجا ؟

 

 

 

..............................................

 

 

فکر میکنم ، کا ش شاعر بودم ...آن وقت ، چه خوب می فهمیدم :

 

 

           ببین ، همیشه خراشی است روی صورت احساس .

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

 

 

سالها می گذرد و تو از میان تمام چهره هایت عبور می کنی ...سالها می گذرد و حادثه تکرار می شود...فضا از فرمی به فرمی و تو از روزهای رنگ رنگ آن ، عبور می کنی...راه می روی ...حرف می زنی....فریاد می کنی ...و می گذری.

تو هستی ....اما ، همچنان در سایه نشسته ای ....همچنان.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |


Design By : Night Skin